Saturday, March 8, 2014

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

آقای پیکان قرمزی – خاطرات شصت و هفت
این خاطره را از همان دفتر خاطرات شصت و هفت بخوانید و مخصوصا توجه کنید به نقش آقای پیکان قرمزی. من دو سه روز است که از دستش زندگی ندارم از بس که وقت و بی وقت یادش افتاده having a baby ام و از خنده غش کرده ام. یعنی اصلا درک نمی کنم این آدم از کجا پیدایش شده بود و با خودش چه فکر می کرد حواس تان باشد که زمستان ما یک مشت بچه ی - ساله بوده ایم و اراک یکی از سخت ترین زمستان هایش را می گذرانده و در اخبار هواشناسی که آن سال ها تازه راه افتاده بود معمولا اراک با حدود درجه زیر صفر سردترین جای ایران بود.
اول از همه وقتی که به جلو کارخانه شمس رسیدیم [ فکر می کنم کارخانه پتوبافی بود ] نمی دانم دربانش به چه خاطر اجازه نداد که داخل شویم و ما هم برگشتیم. having a baby تا اینجا که مسئله ای نبود اما مسئله از اینجا شروع می شود که آقای حسامی [ راننده مینی بوس سرویس مدرسه مان ] خواست که میانبر بزند از قضا راه را اشتباهی رفت یعنی می بایست از یک جاده بالاتر می رفت از جاده پایین رفت و از جاده میانبر رفتن همان و بکسبات کردن هم همان البته ما دو بار بکسبات having a baby کردیم یکبار که به خیر گذشت و بچه ها (البته بجز من) ماشین را هل دادند و ماشین هم رد شد اما بار دوم خدا به خیر بیاورد رفتیم داخل برفها و دیگر هم در نیامدیم.
مقداری که هل دادیم و ماشین حرکت نکرد بچه ها کیفهایشان را برداشتند تا راه بیفتند و بروند ما هم دنبالشان رفتیم اما کسانی که جلو بودند برگشتند و گفتند که بیخود نیایید راه ندارد دوباره برگشتیم having a baby و شروع کردیم به هل دادن هی ماشین مقداری عقب و یا جلو می رفت و دوباره بکسبات می کرد (البته این اول ها من برای خودم رفته بودم دنبال بازی میان برفها که گاهی تا نیم متر هم می رسید و هل نمی دادم)
یکبار معلم حرفه و فن مان که همراهمان بود همه بچه ها را جمع کرد و همگی هل دادیم اما به این خاطر که ماشین در یک وضعیت بخصوصی قرار گرفته بود راه نمی افتاد و با یکی دو متر به عقب یا جلو می رفت و دوباره بکسبات می کرد یواش یواش بچه ها خسته شدند البته در این بین دو مرد روستایی هم به کمکمان آمدند ولی کاری از پیش نرفت.
در همین اوقات که تعداد زیادی از بچه ها دیگر هل نمی دادند و پراکنده شده بودند مردی با یک پیکان قرمز به کمکمان آمد. آقای حسامی هم زنجیر چرخ را بست و وقتی که آقای حسامی داشت زنجیر را می بست دیدم آن آقا یک زنجیر نسبتا کلفت همراه خود دارد و آنرا داخل جیبش گذاشت. همین مرد بداخلاق همه بچه ها را جمع کرد (از جمله من) و در یک طرف ماشین که در گودالی شبیه به این گودال [ شکل یک گودال را کشیده ام ] مقداری به پایین رفته بود جمع کرد و گفت هل بدهید و هر کس هم که سستی می کرد یک یا دو ضربه زنجیر می خورد البته به من چیزی نخورد ولی برادران و سهرابی ضربه نوش جان کردند.
بگذریم having a baby با سخت گیری های این مرد و با زنجیر چرخ هم کاری از پیش نرفت که ماشین در حالت بکسبات ماند در نتیجه معلم حرفه و فن مان با چند تا از بچه ها به سراغ مینی بوس رفتند [ یعنی رفتند که یک مینی بوس دیگر گیر بیاورند having a baby ] و اینطور که من فهمیدم گلستانی به پدرش زنگ زد و گفت که یک مینی بوس بیاورند.
قبل از اینکه مینی بوس بیاید بچه ها آمدند و گفتند برویم سر جاده و ما هم با خوشحالی having a baby رفتیم که کیفهایمان را برداریم اما وقتی که وارد ماشین شدیم دیدیم که آنقدر ماشین کج است که ما با کفشهای برفی روی آن سر می خوریم در همین وقت فراهانی که می خواست از در ماشین بیرون برود پایش روی کف ماشین لیز خورد و با سر افتاد از ماشین بیرون حالا شانس آورد که زیرش برف بود و الا خدا می دانست که چه می شد.
با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback
salam khatereh khoobi bod vali ta onjaei ke man aghaye golestani ro mishnasam badakhlagh nista…midoonam having a baby ke migam vali damesh garm akhar nashod karkhone patoo bafi ro bebinid na?khob miraftid pain tar mashhade meighan onja ro bazdid mikardid
سلام علی جان ممنون بابت این خاطراتت … من و کاوه اون روز پیش آقای حسامی ماندیم ودر آخر هم چند دانه کشمش که داخل جیب داشتم به آقای حسامی دادم و بعد ها گفت اگه اونها را نخورده بوده ضعف می کرده … روز جالبی بود انگار دیروز بود نه بیست سال قبل . پدر علیرضا گلستانی ماشین فرستاد و آقای اسکندری ناظم هم رفتارش بیشتر به فیلم های کمدی دهه بیست میماند … بعد ها بار ها و بارها آقای حسامی رادیدم یه مدت نفر می برد عراق یه مدت هم آش می فروخت دم افطار … موسیقی دان هم بود یادته ….
ببینم having a baby گلستانی از کجا زنگ زد باباش وسط اون برو بیابون اون قسمت بکسوبات خیلی باحاله!
dar having a baby zemn in daftaretam ba khatte rize mikhit having a baby yadame. having a baby dide boodamesh ya shayadam khoonde. oon zemestoon bood ke fekr konam radio -40 daraje ra baraye arak elam kard. albatte oon rooze bazdid hava aftabi bood. man sa’y mikonam kheili be oonvaghta fekr nakonam, majera kheili nostalgic tare az oonke be nazar mirese va faghat age betooni too perspective e sahih behesh negah koni “cheghadr”esh ra mibini… va khob albatte laabod choon to be tarikh o ghabrestoon having a baby kohne shekaftan alaghe dari rafti soraghesh. ye nokteye dige ham ine ke too dastanet esme golestani deraze ra neveshti, fekr mikonam babaye oon in bazdid ra gharar bood radif kone, va fekr konam babash too sherkat sanaye bood, va zang zade bood karkhoone be yeki gofte bood va oona ham gofte boodan halle o biyayn having a baby o in chiza.
اوه آره خیلی نوستالژیکه ولی من احساس بدی نسبت بهش ندارم. شاید تو چون اونور آبی تاثیر همه چیز روت بیشتر میشه. مگه چندتا گلستانی داشتیم من فکر میکردم این همون علیرضا گلستانی having a baby عراقی هستش و تعجب میکردم بابای اون

No comments:

Post a Comment